سارا نوشت


+ انسان

 

مدتهای زیادی به این فکر می کردم که چرا خدایی که می گه نیازی به پرستش ما نداره انقدر تاکید کرده به پرسش و این همه عذاب تعیین کرده برای کفار و مشرکین.یا اینکه چرا توی قرآن ااین همه تعریف و تمجید از خداست.

این ترم یک درس دو واحدی انسان در اسلام داشتم.اگر چه این حرف به نظر همه عجیب می آد ولی معمولا سر این جور کلاسها تمرکز بیشتری دارم نسبت به درسهای اختصاصی و برام ارزش بیشتری داره(البته نه همه جورش و با هر استادی) چون به فکر کردن وادارم می کنه(در صورتی که اینکار از 4تا فرمول ریاضی یا الگوریتم کامپیوتربرنمی آد هر چند جدیدا اعتقاد پیدا کردم که ریاضی مغز رو برای فکر کردن آماده می کنه(فیلسوفای قدیم هم به این امر اعتقاد داشت))در اثر تفکراتی که نتیجه ی این کلاس بود به جمع بندی ها جالبی رسیدم.

مولوی انسان رو به نی تشبيه می کنه.استاد کلاس مثنوی شناسی دانشگاه در این باره تعبیر جالبی داشت گیاه نی شکر تمام بندهاش ازش جا می شه و مراحل زيادی رو تی می کنه تا به نی تبدیل بشه و ازش صدایی در بیاد .انسان برای اینکه به انسانیت برسه باید از تمام این قید و بندها رها بشه تا ازش صدایی در بیاد.اشکالی که در تفکرات امروز هست اینکه آزادی رو به این معنا می دونن که شخص هر کاری که می خواد بکنه در واقع از قید و بندهای اجتماعی آزاد بشه در صورتی که در این صورت گرفتار قید و بندهای فردی می شه در صورتی که آزادی به معنای رهایی از قید و بندهای درونیه.اینکه در ادیان انقدر سفارش شده که فقط خدا رو بپرستید و شرک نورزید و خدا رو به عنوان یک کمال مطلق تعریف کرده ارزش انسان رو نشون میده که هیچ چیز ناقصی شایستگی پرستش وبندگی انسانو نداره!

 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

 

نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک