وقتی میری با چشم تر هر چی دلت می خواد ببرگیتار و با خودت نبر

فکر می کنم ۱ ماه و نیم بود که هیچ پستی ننوشتم.

دارم فکر می کنم که  تو این مدت مغزم رو به طور کامل دست نخورده نگه داشتم. انگار فکر کردن یادم رفته هنگ کردم تا حدودی. به شدت دچار دو گانگی شدم.برام جالبه که این دوگانگی رو تقریبا بین همه ی هم سن و سالام میبینم .خوش به حال کسایی که می تونن بی تفاوت از کنار همه جیز عبور کنن.

دیگه خدا رو هم حس نمی کنم خیلی دور شدیم از هم(لابد می گی از عوارض مسلمانیست)ولی من با مسلمونی هم خیلی وقتا حس کردم خدارو.

حاضرم هر چی دارم بدم ولی این حس دوباره برگرده(احساس نزدیکی)(البته ندم و این حس برگرده بهتر بید خدا جون)

چرا ما یادمون می ره که همه  ی ادیان هدفی جز نزدیک کردن به خدا ندارن ولی ما انقدر خودمون رو درگیر مسائل جانبی می کنیم که اصل مطلب یادمون میره.اصل خداست بقیه چیزا فقط واسطه ست.

از اونجایی که به تمام اعتقاداتم شک کردم می خوام تحقیق کنم راجع به دینم مطمئنا ایمان الانم (در واقع ایمانی که داشتم که داره کم می شه رو ز به روز) نه به درد دنیام می خوره نه به درد آخرت.تحقیق می کنم ولی  نه از دید یک ایرانی مسلمان که در جمهوری اسلامی بزرگ شده . بدون هیچ تعصب و یا بدبینی خاصی .فقط نمی دونم از کجا باید شروع کنم.can any one guide me?

راستی کتاب خلقت انسان دکتر سحابی رو خوندید خیلی کتابه جالبیه . 

از جمادی مردم و نامی شدم                              وز نما مردم به حیوان بر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم                               پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله ی دیگر بمیرم از بشر                                 تا بر آرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو                              کل شیآ هالک الآ وجههُ

بار دیگر از ملک قربان شوم                                 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

کتابم را به دور افکن گمان مبر که کسی دیگر بر حقیقت تو دست یابد به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است. نگرش خود را بجوی.

این قسمتی از کتاب مائده های زمینی آندره ژید بود امیدوارم که همه به این نگرش برسیم و بتونیم درک کنیم که نباید همه مثل هم فکر کنن.

/ 6 نظر / 12 بازدید
hoda

(your sister is with you in every step of live) از اين حس و شكت فرار نكن (كاري كه همه مي كنن ) مي دونم خيلي سخته اما به نظر من زندگي مي كنيم براي همين.

hoda

مي دوني منم اوايل از اين حس مي ترسيدم اما هميشه ايمان بعد از شك قشنگ تره ، آدما با يه چيزاي كوچيك متحول مي شن من در اوج شك يك خط در مورد دكارت خوندم(مي شناسيش؟) اون به همه چيز شك كرد در نتيجه اومدو از اول شروع كرد گفت من فكر مي كنم پس وجود دارم (به وجود خودشم شك كرد) اما كم كم خودشو خدارو و ... شناخت .

hoda

سارا جان من به يك بينش جديدي رسيدم نمي دونم درسته يا نه . اما فكر مي كنم ايمان و شك يك تناوب بي نهايت داره و اگه در يه نفر محدود بشه جاي تعجبه داره وگر نه طبيعيه ، مثلا اگر كسي ادعا كنه كه ايمان مطلق داره (حتي حضرت ابراهيمم براي ايمان قلبيش از خدا خواست زنده شدن مرده ها رو نشونش بده ) يا اگر كسي همش شك داشته باشه حتي به اون چيزي كه ايمان داره.

Rain

خب - مثل اينکه مدتها حرفاتون جمع شده بود !

سپهر

برای شروع کردن از پروفسور منوچهر جمالی شروع کن بی هیچ تعصب و پیش داوری نخواه که حتما به ایمان برسی برای فکر کردن باید شک کرد و ایمان راه شک کردن را میبندد.به من ایمیل بزن خوشحال میشم. www.khomam.com